رسپینا

4،3،2،1...
نویسنده : H.F - ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٢


 یکم:

دوست داشتنت را از هیئت کلمات به در خواهم آورد روزی...

روزی دوستت دارم را با جملاتم نخواهی فهمید از چشمانم خواهی خواند...

روزی با کلمات نخواهم گفت دلم برای فرصت آغوشت تنگ است...

تنگ در آغوشت می گیرم روزی...

.

.

دوم:

چه خوب می خندی...

شادیت را ببخش! شادیت را به من ببخش...

 بخند! تا دنیایِ بی گناه از شادی تو سهمی ببرد...

.

.

سوم:

هر شب کلام  ِ توست که مرا جانی تازه می بخشد و امیدی برای زیستن...

حضورت خود قندی ست که مرا چون کودکی٬ مشتاقِ هر دوایی- هرچند تلخ- می کند...

شفایِ من تویی...

.

.

چهارم:

یادم رفت وقتی حرف می زدیم برایت بگویم : « چه فرقی می کند من باشم یا نباشم...

با من یا بی من! تمام آرزوهایم مالِ توست... »


comment نظرات ()
 

Top Blog
وبلاگ برتر در تاپ بلاگین