آنقدر نیامدی که دیر شد
نگاهم از هرچه انتظار، سیر شد
و قلبِ عاشقم در نبودنت، پیر شد
دیگر نیا، بی خبر از حال و روزِ من
تمام لحظه های زندگی ام آهِ نفس گیر شد...
نگاهم را خط میزنم از خطوط مواج نگاهت...
نگریستن به چشمانت جرم من بود در این وادی سراسر گناه
و این وادی هیچ نبود جز وادی عشق...
و عشق، هر کلمه اش گناهی بزرگ بود بر کارنامه زندگی سراسر عاشقانه ام
عاشقانه هایم را لابه لای برگ های پاییزی به آتش می کشم
و پای کوبان، رقص آتش به پا میکنم
تا نگویی فقط چشمان تو توانستند وجودم را به آتش بکشند...
نظرات ()