رسپینا

دیر شد...
نویسنده : H.F - ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٩

آنقدر نیامدی که دیر شد

نگاهم از هرچه انتظار، سیر شد

و قلبِ عاشقم در نبودنت، پیر شد

دیگر نیا، بی خبر از حال و روزِ من

تمام لحظه های زندگی ام آهِ نفس گیر شد...

 


comment نظرات ()
آتش عشق...
نویسنده : H.F - ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٦

نگاهم را خط میزنم از خطوط مواج نگاهت...

نگریستن به چشمانت جرم من بود در این وادی سراسر گناه

و این وادی هیچ نبود جز وادی عشق...

و عشق، هر کلمه اش گناهی بزرگ بود بر کارنامه زندگی سراسر عاشقانه ام

عاشقانه هایم را لابه لای برگ های پاییزی به آتش می کشم

و پای کوبان، رقص آتش به پا میکنم

تا نگویی فقط چشمان تو توانستند وجودم را به آتش بکشند...


comment نظرات ()
 

Top Blog
وبلاگ برتر در تاپ بلاگین