بهار ، نوبت دیوانگیست ...
نوبت جنون است و شیدایی ...
نوبت دل دادن و سرپردن ...
نوبت حیرانی است ...
نوبت تپیدن بی وقفه دل های عاشق ...
نوبت بی قراری ...
نوبت من ، نوبت تو ...
می دانم که قلبت از شورعشقی عاشقانه بردرخانه قلبم می کوبد
نگران مباش من پشت درایستاده ام ...
در قلبم را به رویت خواهم گشود ...
چه عاشقانه بر چشمان پر نیازم نگریستی
و چه با شکوه و مجنون وار برایم زمزمه کردی : « دوستت دارم ... »
( برای اوکه هر ضربان قلبم از آن اوست )
واسه اونی که یادش رفته هنوزم یه کسی هست که دیوونه یه نگاهشه ...
واسه اونی که یادش رفته ، هنوزم که هنوزه یه نفر هست که در به درشه ...
واسه اونی که نمی دونم چرا ، اما انگار یادش رفته که هنوز یکی تنهاتر از خودش
هست که حاضر نیست اونو به هیچ قیمتی از دست بده ...
واسه اونی که انگار خیلی وقته سرش شلوغه و وقت نکرده یه منتی سرعاشق
بیچاره اش بذاره و با اون چشمای رنگ عسلش یه نگاهی به زیر پاش بندازه ...
واسه اونی که چه بخواد و چه نخواد همه روح و جسم منو تسخیر کرده و شده مالک
همه وجودم ...
کجایی مجنون ؟ منم لیلی !
هنوز تازه تر از قصه من و تو قصه ای نوشته نشده !
هنوز هیچ آغوشی به گرمی آغوش تو واسه پناه یه لیلی تنها پیدا نشده !
هنوز کسی مثل تو رسم عاشقی رو یاد نگرفته !
هنوز کسی نتونسته پاشو جاپای تو بذاره !
هنوز کسی مثل تو رسم دل دادن و دل باختنو یاد نگرفته !
هنوز کسی مثل تو مجنون نشده که بخواد منو لیلی ببینه !
هنوز کسی نمی تونه مثل تو آخر قصه مونو تعریف کنه !
هنوز کسی نمی تونه مثل مجنون بی قرار لیلی باش !
هنوز کسی نمی تونه مثل لیلی سرگشته و بی تاب مجنون باشه !
هنوز هیچ اسمی به جز اسم مجنون نمی تونه عطش عشق لیلی رو سیراب کنه !
کجایی مجنون ؟ لیلی توواسه دیدنت به چله نشسته وبه جنونت اقتدا کرده و شبهاشو
باعطرخاطر تو به سپیدی صبح می رسونه !
با توام مجنون !
تو چه مجنون باشی یا نباشی من هنوز لیلی ام !!! ...
می دانم که عشق واژه مقدسی بود برای آنان که دلداده بودند
می دانم که عشق جواب تمام سوال های بی جواب بود برای آنان که دلداده بودند
می دانم که عشق پناهگاه امنی بود برای آنان که دلداده بودند
می دانم که عشق سر فصلی بود برای بودنی دوباره ، برای آنان که دلداده بودند
می دانم که عشق غوغایی به پا کرده بود در دل آنان که دلداده بودند
می دانم که عشق جادویی بود ماندگار ، برای آنان که دلداده بودند
می دانم که عشق رمز دلدادگی بود برای آنان که دلداده بودند
می دانم که ...
اما کدامین عشق ؟
من که عشقی نمی بینم !!! ...
تو اوج خوشی بودیم
حرف می زدیم
درد و دل می کردیم
شوخی می کردیم
می خندیدیم ...
بی مقدمه گفت اگه بار آخری باشه که با همیم چی ؟
گفتم دنیای کوچیکیه
میری اما میدونم یه روزی یه جایی یه جوری باز پیدات می کنم چون دوستت دارم
مهم نیست که نیستی ، مهم اینه که جات تو قلبمه
مهم نیست که منو تنها گذاشتی ، مهم اینه که تنهایی هامو یاد تو پر می کنه
مهم نیست که دیگه نمی خوای با من باشی ، مهم اینه که با هر کی باشی خوش باشی
و بعد اشکام بی اختیار سرریز شدن ...
حس کسی رو داشتم که عزیزترین چیزی رو که داره می خوان به زور ازش بگیرن
و اون همین کار رو با من کرد ...
وجودشو از من دریغ کرد و باز من موندم و تنهایی ...
( واسه یه دوست که خودش خواست تنهام بذاره و من با اینکه دیوونه وار دوسش
دارم به خواستش احترام میذارم )
شب بدی بود ...
او رفت ...
بی هیچ نشانی ...
فکرش هر شب پریشانم می کند
و یادش روحم را مشوش می سازد ...
من اینک محکومم
به زیستن تا ابد
بی او
او رفت ...
بی هیچ نشانی ...
آخ که هنوز آتیش می گیرم وقتی یاد عسل اون چشمای روشنت می افتم
یاد اون زمانی که انقدر حریصانه و با ولع چشم می دوختم به چشمات که می ترسیدم
تموم بشه اون نگاه دلفریبت ...
آخ که هنوزهرم نفسهاتو بغل گوشم حس می کنم و بغض می کنم که الان پنجه های
مردونت تو گیسوان کدوم لیلی عاشقی چنگ انداخته و داره ازش دلبری می کنه ...
آخ که هنوز حالیم نشده چه جوری تونستی این دل سخت منو مثل موم تو دستات
بگیری ونرمش کنی و منو دربه در خودت کنی ...
آخ که دارم می سوزم کجایی تا ببینی ...
بی معرفت !!! ...
حرف های ناتمام
بغض های ماندگار
اشک های بیصدا
چشم های منتظر
انتظاری بیهوده
اینها یادگارهای توست بعد از رفتنت ...
نظرات ()