رسپینا

4،3،2،1...
نویسنده : حوری - ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٢


 یکم:

دوست داشتنت را از هیئت کلمات به در خواهم آورد روزی...

روزی دوستت دارم را با جملاتم نخواهی فهمید از چشمانم خواهی خواند...

روزی با کلمات نخواهم گفت دلم برای فرصت آغوشت تنگ است...

تنگ در آغوشت می گیرم روزی...

.

.

دوم:

چه خوب می خندی...

شادیت را ببخش! شادیت را به من ببخش...

 بخند! تا دنیایِ بی گناه از شادی تو سهمی ببرد...

.

.

سوم:

هر شب کلام  ِ توست که مرا جانی تازه می بخشد و امیدی برای زیستن...

حضورت خود قندی ست که مرا چون کودکی٬ مشتاقِ هر دوایی- هرچند تلخ- می کند...

شفایِ من تویی...

.

.

چهارم:

یادم رفت وقتی حرف می زدیم برایت بگویم : « چه فرقی می کند من باشم یا نباشم...

با من یا بی من! تمام آرزوهایم مالِ توست... »


comment نظرات ()
عشق چیزی جز این نیست...
نویسنده : حوری - ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٠

به شاد بودنت خوشم...

به آمدن ها و رفتن های گاه و بیگاهت،

به تردیدی که ته نگاهت موج می زند،

به خواستن و نخواستن هایت،

به شانه بالا انداختن هایت،

به بی تفاوتی هایت،

و حتی به زخم زبان هایت!

.

.

.

که عشق،

هیچ گاه چیزی جز این نبوده!

باور کن...

 


comment نظرات ()
من...
نویسنده : حوری - ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٥

من با تو هستم و با تو خواهم ماند

من برایت سبدی پر از میوه ممنوعه خواهم آورد

من با بوسه هایم تورا مهمان بزم عاشقی ام خواهم کرد

من تن به دستانت خواهم سپرد

و در آغوشت خواهم رقصید

من این خواب شیرین را فرهادوار باور خواهم کرد

و ای کاش

             بیدار نشوم...


comment نظرات ()
تمام میشوم!!!
نویسنده : حوری - ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱۸

هیچ، عین خیالت هست؟

ریز ریز شدن قلبم در پیش چشمانت را می بینی؟

اشک هایم اندک لرزشی در دلت می اندازد آیا؟

این منم

هم اوکه زمانی دنیا را از دریچه چشمان او می نگریستی

اوکه نشانت داد در پس یک لبخند، چه عشقی می تواند نهفته باشد

اوکه اینک وجودش را با بی مهریِ تمام، نادیده می گیری!

باشد، گله ای ندارم

آرام و بیصدا،

ته مانده های خویش را به نظاره نشسته ام

باشد که تمام شوم...


comment نظرات ()
دلتنگم...
نویسنده : حوری - ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٦

دلم برای کسی تنگ است که سالهاست بی آنکه باشد

هر لحظه زندگی اش کرده ام...


comment نظرات ()
 
نویسنده : حوری - ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٦

باران بوی تو را می داد

وقتی بدون چتر از راه می رسیدی

و درختان عاشقی شاهد قدم های عاشقانه ما بودند

حالا سالهاست که درختان سالهای دور ِعاشقیمان، با ترحم ِ نگاهشان،

قدم های تنهایی مرا می شمارند...


comment نظرات ()
شاهکار تو...
نویسنده : حوری - ساعت ۳:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢۳

تنها سطر ناب قصه هزار و یک شب زندگی ام بودی

بی تو زمستان بود و سوز نبودنت

با تو تابستان بود و عطش رسیدنت

ماندگار بودی در دفتر سیاه مشق هایم

ناسازگار بودم در دفتر عاشقانه هایت...

چشم هایت ناب ترین غزل را برایم سرود

و من مصرع آخر، از آخرین عاشقانه ات بودم که مجنون وار غزلت را بهم

می ریخت!

حذف من، شاهکار تو بود...


comment نظرات ()
یاد تو...
نویسنده : حوری - ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢

شب که چادرسیاه بر سر روز می اندازد

یادت همچون شب پره ای در تار و پود ذهنم پرواز می کند

و لابه لای شعرهایم،‌ ردپایش را برجای می گذارد

و من می نویسمت!

می خواهم به تو فکر نکنم

اگر بگذاری...


comment نظرات ()
دیر شد...
نویسنده : حوری - ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٩

آنقدر نیامدی که دیر شد

نگاهم از هرچه انتظار، سیر شد

و قلبِ عاشقم در نبودنت، پیر شد

دیگر نیا، بی خبر از حال و روزِ من

تمام لحظه های زندگی ام آهِ نفس گیر شد...

 


comment نظرات ()
آتش عشق...
نویسنده : حوری - ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٦

نگاهم را خط میزنم از خطوط مواج نگاهت...

نگریستن به چشمانت جرم من بود در این وادی سراسر گناه

و این وادی هیچ نبود جز وادی عشق...

و عشق، هر کلمه اش گناهی بزرگ بود بر کارنامه زندگی سراسر عاشقانه ام

عاشقانه هایم را لابه لای برگ های پاییزی به آتش می کشم

و پای کوبان، رقص آتش به پا میکنم

تا نگویی فقط چشمان تو توانستند وجودم را به آتش بکشند...


comment نظرات ()
بی قرارم...
نویسنده : حوری - ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢۳

مرا نگاه کن

این بار نه سرسری

دقیق تر بنگر

از من فقط همین مانده

همین که می بینی و انگار که نمی بینی

تنها جسمی که سنگینی اش این روزها بیش از همیشه آزارم می دهد

و دلی که سال هاست خواب مانده از تپش های بی دلیل

این روزها اینگونه است :

ساعت شماطه دار، بی قرار

درو دیوار خانه، بی قرار

کوچه، بی قرار

و من، بی قرار

و تو چیزی نبودی جز سطری بی قرار بر برگِ آخر ِدفتر ِ زندگی ام ...


comment نظرات ()
بارون پاییزی ...
نویسنده : حوری - ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٤

بارون که می باره دیگه چیزی نمی خوام جز حضور تو ،‌ تو این هوای نمناک پاییزی

من و تو  ،‌ بدون چتر

زیر آسمون شهری که از ترس بارون پنجره همه خونه هاشو بستن

ترسی ندارم از خیس شدن

چشمامو ببندم

          دستامو باز کنم

و آسمونو با همه وسعتش در آغوش بگیرم

ترسم از اینه که وقتی چشم باز می کنم تو رفته باشی ...


comment نظرات ()
 

Top Blog
وبلاگ برتر در تاپ بلاگین